08/18/2026
فصل سیزدهم: عروسی
چند ماه بعد، مراسم سادهای برگزار شد.
مریم لباس سفید پوشیده بود.
اما چیزی که او را زیباتر میکرد لباس نبود.
آرامشی بود که بعد از سالها در چشمانش پیدا شده بود.
یوسف کنار او ایستاد.
در لحظهای که همه مشغول شادی بودند، یوسف آرام گفت:
— مریم؟
— بله؟
— خوشحالی؟
مریم لبخند زد.
— چون خودم انتخاب کردم.
یوسف گفت:
— پس من هم خوشبختم.
فصل چهاردهم: دختر طالب
سالها گذشت.
مریم دیگر آن دختر ترسیده پشت پنجره نبود.
او شروع به درس خواندن کرد و به دختران محله کمک میکرد تا سواد بیاموزند.
بعضیها هنوز او را با نام پدرش میشناختند.
میگفتند:
«دختر طالب...»
اما مریم دیگر از این نام نمیترسید.
او میگفت:
— من دختر یک مرد نیستم؛ من یک انسانم، با آرزوها و انتخابهای خودم.
یوسف همیشه از او حمایت میکرد.
زندگیشان کامل نبود.
گاهی مشکلات مالی داشتند.
گاهی با هم اختلاف پیدا میکردند.
اما یک قانون داشتند:
هیچوقت صدای یکدیگر را خاموش نمیکردند
فصل پانزدهم: پنجره
سالها بعد، مریم دوباره کنار پنجره نشست.
همانطور که در کودکی مینشست.
اما این بار پنجره برایش معنای دیگری داشت.
دختر کوچکش کنار او آمد و پرسید:
— مادر، چرا همیشه کنار پنجره مینشینی؟
مریم لبخند زد.
— چون یک روز فکر میکردم آن طرف پنجره زندگی واقعی است.
دختر پرسید:
— حالا چی فکر میکنی؟
مریم به یوسف که در حیاط ایستاده بود نگاه کرد.
لبخند زد و گفت:
— حالا فهمیدهام زندگی واقعی جایی است که آدم بتواند با قلب خودش انتخاب کند.
دختر سرش را روی شانه مادر گذاشت.
مریم آسمان را نگاه کرد.
سالها پیش، دختری پشت همان پنجره آرزو کرده بود کسی صدایش را بشنود.
امروز آن دختر دیگر تنها نبود.
او خودش صدای خودش شده بود.
🌹 پایان
«دختر طالب» فقط داستان یک عشق نبود؛ داستان دختری بود که فهمید عشق واقعی فقط گرفتن دست یک نفر نیست، بلکه احترام گذاشتن به انتخاب، آرزو و آزادی قلب اوست.
و مریم در آخرین صفحه دفتر خاطراتش نوشت:
«اگر روزی دوباره به دنیا میآمدم، باز هم همان زندگی را انتخاب میکردم؛ نه به خاطر اینکه آسان بود، بلکه چون در میان تمام سختیها، یاد گرفتم خودم را گم نکنم.»
)نظریات تان قابل قدر است و چه برداشت کردید ؟